شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

475

دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۲۷ ب.ظ



قبل از خواب کلیپ جدید اون خواننده ی مزخرف رو دیده بودم. کلاه روسی و بازوبند نازی نشانش، خونم رو به جوش آورده بود. یه ساعت قبل از نماز صبح بیدار شدم و تایپ کردم و تایپ کردم و نهایتا، کل متن رو پاک کردم. برای استدلال کردن در مورد بدیهیات خیلی خسته بودم. خسته م. چشمم به ساعت که افتاد، دیدم که ای وای بر من. با این وضعیت دارم از پرواز جا میمونم. پروسه ی سنگین آماده کردن امپراطور نینی رو طی کردم و بعد به سیل خروشان ماشین هایی پیوستیم که توی تاریکی صبح و با چراغ های قرمزشون، مثل یه رودخونه از مواد مذاب به نظر میرسیدن. خورشید داشت طلوع میکرد و کل دریاچه ی چیتگر رنگ خون گرفته بود. من هم ته گلوم مزه ی خون می داد و مغزم انگار مدت ها بود بهش خون نرسیده بود. اون لحظه یهو حسی اومد سراغم. حس کنده شدن از یه مرحله ی زندگی و ورود به یه مرحله ی دیگه. اسمش چی بود؟ نمیدونم. هر چی که بود، زندگی دیگه اون راه پر رمز و راز نبود. بیشتر شبیه یه ظرف یکدست فرنی بود با شیرینی کم.


  • ۹۷/۱۰/۱۷
  • ۱۶ نمایش
  • شبگرد

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی