شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

خاطرات سفیر

۳۰
خرداد


"حضار کارشون دست زدنه... این تویی که باید بدونی زندگی ت رو داری وقف اثبات چی می کنی."

خاطرات سفیر - نیلوفر شادمهری


پی نوشت: کتاب چطور بود؟ بیشتر شبیه این بود که صفحات یک وبلاگ رو پرینت گرفته باشن. به نظرم اگر وقت صرفش می شد، می تونست کتاب بهتری از آب دربیاد. ولی خب، با همین وضعیت هم خوندش تنوع خوبی بود. هرچند چیز جدیدی یاد نگرفتم.

پیشنهادم؟ بخونید به نظرم


  • ۴ نظر
  • ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۴
  • ۳۹ نمایش
  • شبگرد

438

۲۶
خرداد


این چه رسم مزخرفی ست که دنیا دارد؟ چرا برای بدست آوردن هر چیز خوب، باید چند چیز خوب دیگر را قربانی کنیم؟



  • ۰ نظر
  • ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۴
  • ۲۵ نمایش
  • شبگرد

437

۱۳
خرداد


بصورت کاملا یهویی، باز کوله را برداشته ایم و در حال چپاندن وسایلم و مقادیر زیادی پوشک بچه در تمام منافذ کیف بیچاره هستم. ان شاءالله جای خوبی می رویم و این مدت دسترسی ام به اینترنت بسیار محدود خواهد بود. در صورتی که از من بدی دیده اید -که احتمالا بعضی دیده اند - لطفا حلال بفرمایید :)


  • ۲ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۰۶
  • ۳۸ نمایش
  • شبگرد


شبگرد: پرونده ش هنوز دیوان عدالت اداریه و حکمش نیومده

برادر شبگرد: دیوان عدالت اداری کارش چیه؟

شبگرد: هیچی. چهار تا دیو نشستن کنار هم و در حالی که ناخون هاشون رو با سوهان تمیز میکنن، در مورد عدالت اداری حرف می زنن


+وی در حالی که فکر میکرد چقدر باحال است، خندان صحنه را ترک کرد :|


  • ۲ نظر
  • ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۳۷
  • ۴۷ نمایش
  • شبگرد


آیا می دانستید که قیمت اقامت دو شب در یک هتل معقول پاریسی که به اماکن تفریحی هم نزدیک است، حدود پانصد هزار تومان درمی آید در صورتی که هزینه ی اقامت در هتلی با کیفیت مشابه در یزد، شبی یک میلیون و خرده ای است؟ این رقم ها البته برای دو نفر است. واقعا کی حاضر است برای سفر یزد، شبی یک میلیون و خرده ای فقط پول هتل بدهد؟ آن هم بدون ناهار و شام. 

+از جمله کشفیات شبگردی :)


  • ۴ نظر
  • ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۳
  • ۴۳ نمایش
  • شبگرد

434

۰۶
خرداد


در هر مقطع سنی، بزرگ شدن برایم یک معنی داشت. وقتی پنج ساله بودم، آدم بزرگ برایم کسی بود که بتواند تنهایی برود بازار. وقتی ده ساله شدم، آدم بزرگ برایم کسی بود که می رود دانشگاه و در شانزده هفده سالگی کسی در نظرم بزرگسال بود که با سه چهار بچه سر و کله بزند. حالا اما تعریفم از بزرگسال کسی است که بتواند در ماه رمضان یک دور کامل قرآن را بخواند! شوخی تان گرفته؟ یعنی بقیه خیلی راحت هر سال قرآنشان را ختم می کنند؟ واقعیتش من یکی چند سالی است که به زور خودم را تا جزء یازده دوازده می رسانم و بعد عقب می مانم. امسال ماه رمضان هم، خودم را ضایع نکردم و هر بار که قصد قرآن خواندن دارم، اتفاقی یک سوره انتخاب می کنم و می خوانم. ولی خب، هنوز ناامید نیستم و نصف بیشتر ماه رمضان مانده. یعنی امسال می توانم؟


  • ۰ نظر
  • ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۳
  • ۳۷ نمایش
  • شبگرد


+سلام شبگرد! یادته وقتی بچه بودی راه می رفتی و با خودت حرف می زدی؟ هنوز از این عادت ها داری؟

-اون حرفا، حرفای من نبود. یه سری آدم توی کله م می چرخیدن. اونا حرف می زدن و من می نوشتم. بعد یه روزی این کارها هم تاریخ مصرف شون گذشت. منم مجبور شدم اون آدم های توی کله م رو همونجا بندازم توی قفس و درش رو قفل کنم و قفس رو ببرم زیر آب. آخرین حباب های اکسیژن که روی آب ترکیدن، سرم آروم آروم شد. پاییز همون سال سرما خوردم و با فین فین، بقایای اون موجودات از کله م خارج شدن. حالا منم یه آدم عادی ام. کنکور ارشد کیه؟


  • ۴ نظر
  • ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۰۵
  • ۴۸ نمایش
  • شبگرد

432

۰۱
خرداد

لباس های فسقل را عوض کردم و طبق عادت، قبل از انداختنش در سبد لباس های منتظر شست و شو، لباس را بو کردم. بوی عطر یاس می داد. یادم آمد که در فرودگاه شهرمان، نیم ساعتی توی بغل مامان بود. مامان حالا هزار کیلومتر آن طرف تر بود. لباس را از دور پرت کردم توی سبد لباس و به این فکر کردم که این لکه ی سیاه بزرگ ته قلب را سیف* هم نمی تواند پاک کند.

*برند معروف مواد شوینده (جهت راهنمایی آقایان و خانم های فراری از کار خانه)

  • ۱ نظر
  • ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۳
  • ۳۸ نمایش
  • شبگرد