شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

۱۴ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

440


اگر به مغازه ای مراجعه کنید و در جواب درخواست شما برای کالای ایرانی، بگویند ایرانی نداریم ولی چند مدل ارزان دیگر داریم، چه واکنشی نشان می دهید؟

الف( کیف خود را به کله ی فروشنده می کوبم و می گویم گدا خودتی!

ب( بعد از جویدن ناخون ها، می گویم: وطن پرست باش و جنس ایرانی بیاور نقطه

ج( پشت چشم نازک کرده و می گویم ایرانی سه برابر خارجی هم باشد می خرم! بحث قیمت نیست

د( مغازه را ترک کرده و نارنجک را پشت سر خود پرت می کنم. در حالی که در پس زمینه ی تصویر مغازه در حال سوختن است، گوشی را به نت وصل می کنم و نمایندگی کالای مورد نظر را جست و جو می کنم.


437


بصورت کاملا یهویی، باز کوله را برداشته ایم و در حال چپاندن وسایلم و مقادیر زیادی پوشک بچه در تمام منافذ کیف بیچاره هستم. ان شاءالله جای خوبی می رویم و این مدت دسترسی ام به اینترنت بسیار محدود خواهد بود. در صورتی که از من بدی دیده اید -که احتمالا بعضی دیده اند - لطفا حلال بفرمایید :)


آیا می دانستید؟


آیا می دانستید که قیمت اقامت دو شب در یک هتل معقول پاریسی که به اماکن تفریحی هم نزدیک است، حدود پانصد هزار تومان درمی آید در صورتی که هزینه ی اقامت در هتلی با کیفیت مشابه در یزد، شبی یک میلیون و خرده ای است؟ این رقم ها البته برای دو نفر است. واقعا کی حاضر است برای سفر یزد، شبی یک میلیون و خرده ای فقط پول هتل بدهد؟ آن هم بدون ناهار و شام. 

+از جمله کشفیات شبگردی :)


434


در هر مقطع سنی، بزرگ شدن برایم یک معنی داشت. وقتی پنج ساله بودم، آدم بزرگ برایم کسی بود که بتواند تنهایی برود بازار. وقتی ده ساله شدم، آدم بزرگ برایم کسی بود که می رود دانشگاه و در شانزده هفده سالگی کسی در نظرم بزرگسال بود که با سه چهار بچه سر و کله بزند. حالا اما تعریفم از بزرگسال کسی است که بتواند در ماه رمضان یک دور کامل قرآن را بخواند! شوخی تان گرفته؟ یعنی بقیه خیلی راحت هر سال قرآنشان را ختم می کنند؟ واقعیتش من یکی چند سالی است که به زور خودم را تا جزء یازده دوازده می رسانم و بعد عقب می مانم. امسال ماه رمضان هم، خودم را ضایع نکردم و هر بار که قصد قرآن خواندن دارم، اتفاقی یک سوره انتخاب می کنم و می خوانم. ولی خب، هنوز ناامید نیستم و نصف بیشتر ماه رمضان مانده. یعنی امسال می توانم؟


یک آدم خیلی معمولی


+سلام شبگرد! یادته وقتی بچه بودی راه می رفتی و با خودت حرف می زدی؟ هنوز از این عادت ها داری؟

-اون حرفا، حرفای من نبود. یه سری آدم توی کله م می چرخیدن. اونا حرف می زدن و من می نوشتم. بعد یه روزی این کارها هم تاریخ مصرف شون گذشت. منم مجبور شدم اون آدم های توی کله م رو همونجا بندازم توی قفس و درش رو قفل کنم و قفس رو ببرم زیر آب. آخرین حباب های اکسیژن که روی آب ترکیدن، سرم آروم آروم شد. پاییز همون سال سرما خوردم و با فین فین، بقایای اون موجودات از کله م خارج شدن. حالا منم یه آدم عادی ام. کنکور ارشد کیه؟


428


خانم را توی اینستاگرام دنبال می کنم. می دانم که اهل کتاب است و از هر انگشتش یک هنر می بارد. همسرش را هم دورادور می شناسم و می دانم که او هم در حیطه ی فرهنگ فعال است. هر بار که صفحه ی اینستاگرام را باز می کنم، می بینم که خانم یا در حال پختن مربای توت فرنگی است یا رنگینگ و یا خوراکی های خانگی دیگر و همه ی این ها را برای فروش در سایت می گذارد.
با این همه آدم های به قول خودشان خفن و همه فن حریفی که اطرافم می بینم، باید اعتراف کنم این خانم جز معدود افرادی است که شدیدا تحسینش می کنم. اراده اش و اینکه کار برایش عار نیست و تلاشش برای بهبود وضع زندگی اش - با هر چه که در دست دارد- را مقابل روحیه ی کسانی که قرار می دهم که نشسته اند که از آسمان برایشان پول ببارد!

427


قبل از به دنیا آمدن بچه، هر کی از راه می رسد، می گوید: خوب بخوابی ها! دیگر از خواب خبری نیست. قدر نظم زندگی ات را بدان که بعد از به دنیا آمدن بچه از آن خبری نیست!

حالا که از مادر شدنم مدت ها می گذرد، باید بگویم که همه چیز برعکس آنچه دیگران می گفتند شده! زندگی ام بعد از مدتی بسیار منظم تر از قبل شد و با سختی هایش الحمدالله توانستم کنار بیایم. البته معلوم است که بچه با بچه فرق می کند و هر بچه ای قلق و دردسرهای خاص خودش را دارد، ولی اخیرا متوجه مساله ای شده ام. خدا بعد از آمدن بچه در عوض محدودیتی که برای آدم ایجاد می شود، قدرت و توانایی های جدید می دهد. قدرتی که با آن می شود محدودیت را دور زد.

برای من، این نعمت نظم بود. شاید برایتان خنده دار باشد ولی یکی از چیزهایی که در شب قدر ها و موقعیت های مختلف از خدا می خواسته ام، همین نظم بوده. حالا در روز به میزان مشخصی کتاب می خوانم، به کارهای خانه و زندگی و شخصی و غیر شخصی می رسم و آخر شب که روزم را محاسبه می کنم، می بینم که چقدر راضی ام :)


+ یکی از ویژگی های زنانه (و شاید مردانه) اغراق در سختی هاست. هر کسی میخواهد وانمود کند که شاخ غول را سخت تر شکسته. تجربه ام در این سال ها، یاد داده که بشنوم و رد شوم. تجربه ی هر کسی منحصر است به خودش و ظرفیتش. در نتیجه، ملت را از مراحل مختلف زندگی نترسانیم :)


425


پرسید: چطور در مقابلش اینقدر ‌انعطاف داری؟

گفتم: خاصیت دنیا اینه که وقتی به آدم های بزرگ و خاص نزدیک میشی، می بینی از درون یه آدم پیش پا افتاده و ناامید کننده هستن. ولی اون شخص، از نزدیک حتی خیلی بهتر و جذاب تر بود. اینطور بود که بهش اعتقاد پیدا کردم.

وریا


این یک واقعیت است. شما تحت هیچ شرایطی نمی توانید قضاوت عادلانه ای در مورد کتاب دوستتان داشته باشید!
زهرا را مدت ها است که می شناسم. در این مدت هم، نتوانسته ام او را از لحاظ فکری در یکی از طبقه های پیش ساخته ی ذهنم قرار دهم. فقط می دانم که دوست دارم وقتی به شیراز سر می زنم، روبرویش بنشینم و در مورد نقطه ی اشتراکمان یعنی ادبیات حرف بزنیم و از ذهن بازش حسابی استفاده کنم. 
اولین رمان زهرا را نشر آرما چاپ کرده و اسمش وُریا ست. کتاب برای رده سنی نوجوان است. خواندن این کتاب، مرا به حوالی شانزده هفده سالگی برد و در کل باید بگویم که کتاب را دوست داشتم. فقط ای کاش نشر آرما سلیقه ی بیشتری در انتخاب جلد کتاب خرج می کرد و ای کاش آن نقل قول از سووشون در کتاب نبود (که نفهمیدم اگر حذفش کنیم چه اشکالی ایجاد می شود) و ای کاش شخصیت پدر قهرمان داستان، شخصیتی باور پذیرتر داشت و رفتارها و چرخش هایش منطقی به نظر می رسید.

در کل اینکه، اگر دختر نوجوانی اطرافتان دارید، وریا گزینه ای خیلی خوب برای عیدی دادن است!
با آرزوی موفقیت برای زهرا محمدی عزیز :)


422


یکی از اشکالات تولیدات داخلی برای بچه ها، عدم تناسب سایز است. یعنی مثلا شما یک بلوز و شلوار سایز سه ماهگی میخرید ولی شلوارش مناسب سن یک ماهگی است. راه حل من چیست؟ هیچی. مهمان که می آید، اگر زیادی عزیز باشد می دهم شلوار را روی سرش بکشد تا برای بچه جا باز کند. بله!