شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

۱۹ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

روانی

۲۶
مرداد


همه ی ما انسان های سالمی به لحاظ روانی هستیم تا اینکه، در مکالمات ذهنی و دونفره ی خودمون با خودمون نفر سومی وارد میشه. 


  • ۲ نظر
  • ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۱
  • ۱۷ نمایش
  • شبگرد

هوووف

۱۳
تیر


ما فقط یکبار در عمرمان جوان هستیم، آزادیم و انرژی داریم. در همین جوانی است که باید، یقه ی دنیا را بگیریم و حرف حقمان را بگوییم و به کرسی بنشانیم. ولی در این زمان وضعیت ما چیست؟  کشتی گرفتن با یک عده خوک متعفن داخلی که با ظاهرها و جهت گیری های مختلف، مشغول شکم چرانی خود و توله هایشان هستند.


  • ۱ نظر
  • ۱۳ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۰
  • ۲۶ نمایش
  • شبگرد

444

۱۲
تیر


پست قبلی را برای این نوشتم که دوستان بیایند و پیشنهاد بدهند که باز هم شانسمان را برای تشکیل گروه کتابخوانی امتحان کنیم. ولی هیچ خبری نشد 😑 حقیقتا متشکرم!

از این بحث که بگذرم، باید بگویم در نبود کتاب هایم، کتاب فضیلت های ناچیز را از یکی از کتابخانه ها برداشتم و مشغول خواندنش هستم. اگرچه اینجا جای کتاب خواندن در ساعت های طولانی نیست. چون ترجیح می دهم بیشتر به خانواده نگاه کنم و با آن ها صحبت کنم تا اینکه یک گوشه در سکوت بنشینم. چون فرصت همنشینی با خانواده برای من کم تر در دسترس است. 

اوضاع و احوال چطور است؟ مثل روزهای گذشته: اخبار ناامید کننده از سر و کولمان بالا می رود و این وسط سر خودمان را گرم کرده ایم. معتقدم کسانی تاریخ را ورق می زنند که در شرایط ناامیدی شدید بقیه، باز هم راه خود را پیدا می کنند. از همین تریبون برای این عده دست تکان می دهم و میروم به غار عزیز خودم.

دیشب باز هم فوتبال بود و طبق معمول فوتبال نمی بینم ولی این باعث نمی شود که نتوانم از یکی از دو تیم متنفر شوم. با پدر، بین بلژیک و ژاپن با اکراه بر سر طرفداری از بلژیک به توافق رسیدیم. در همین حین، بلژیک دو گل نوش جان کرد و من گفتم این تیم ماست است و گل بزن نیست. برگشتم به اتاقم که به امورات زندگی برسم که بلژیک دو گل زد. همیشه جبران عقب افتادگی ها امیدبخش است. چه در زندگی و چه در فوتبال. همان داستان هیچ وقت دیر نیست که نخواستم هیچ وقت قبولش کنم.

فعلا همین


  • ۵ نظر
  • ۱۲ تیر ۹۷ ، ۰۵:۳۹
  • ۳۶ نمایش
  • شبگرد

443

۱۱
تیر


یک گروه دختر را می شناسم که دور هم جمع شده اند و جدی و منظم کتاب می خوانند و ادامه می دهند. دخترها، از لحاظ فکری صد و هشتاد درجه با من تفاوت دارند ولی تماشای آن ها حسابی حسرت بر انگیز است. چرا؟ چون نصف سال های عمرم تلاش کرده ام یک گروه مطالعاتی پویا را دور هم جمع کنم و هربار رفقا آنقدر ماست و بی اراده بودند که کتاب به نصف نرسیده جازده اند. چرا واقعا‌؟ چرا انجام کار منظم و مداوم از خیلی از ما برنمی آید؟


  • ۱ نظر
  • ۱۱ تیر ۹۷ ، ۰۲:۲۰
  • ۲۷ نمایش
  • شبگرد

442

۱۰
تیر


طبیعی ترین واکنش به فشارهای روانی که این روزها از هر طرف به مغزمان شلیک می شود، افسردگی است. چاره ای نداریم جز اینکه روی انگشت های پا بایستیم و دماغمان را بالاتر از سطح آب نگه داریم. به هر حال نباید خفه بشویم...

این روزها چطور می گذرد؟ کاملا روزمره و پر رفت و آمد. کتاب ها را از خانه نیاورده ام چون چمدانم حقیقتا جا نداشت. ولی رفت و آمدها نود درصد دوست داشتنی هستند و کمک می کنند تا حرف زدن را فراموش نکنم. اینجا انجیرها رسیده و طبق معمول لامصب ها بسیار شیرین هستند. در بیست و چهار ساعت، هشت ساعت آب نداریم و گاهی برای شست و شوی جوجه دچار مشکل می شوم. اگر فوتبال باشد، تلویزیون روشن می شود و َخانواده با هم تصمیم می گیرند از یک تیم متنفر شوند. امروز برای تصمیم بین تیم های فرانسه و آرژانتین دچار مشکل شده بودیم. چون فرانسه عوضی است و همین امروز از کنفرانس منافقین در خاکش حمایت کرده و گل سرسبد آرژانتین هم مسی است که اخلاقش گند است و برای صهیونیست ها دم تکان می دهد. نهایتا تصمیم بر این شد که طرفدار آرژانتین باشیم که البته بازی را ندیدم. امروز غذا را هم من پختم و کلی بابت نبودن روغن کنجد و نمک دریا غر زدم و یادآوری کردم که اگر من نباشم، خودشان را با روغن های فاجعه ی کارخانه ای و نمک های بی کیفیت بیرونی به کشتن می دهند. حالا هم منتظر نشسته ام که امپراطور کوچولو بیدار شود و مراسم تعویض پوشک را انجام دهم و در این بین، شاید سری به کتاب خانه های خانه زدم تا چیزی برای خواندن پیدا کنم.

فعلا همین.



  • ۱ نظر
  • ۱۰ تیر ۹۷ ، ۰۲:۴۸
  • ۲۲ نمایش
  • شبگرد

440

۰۳
تیر


اگر به مغازه ای مراجعه کنید و در جواب درخواست شما برای کالای ایرانی، بگویند ایرانی نداریم ولی چند مدل ارزان دیگر داریم، چه واکنشی نشان می دهید؟

الف) کیف خود را به کله ی فروشنده می کوبم و می گویم گدا خودتی!

ب) بعد از جویدن ناخون ها، می گویم: وطن پرست باش و جنس ایرانی بیاور نقطه

ج) پشت چشم نازک کرده و می گویم ایرانی سه برابر خارجی هم باشد می خرم! بحث قیمت نیست

د) مغازه را ترک کرده و نارنجک را پشت سر خود پرت می کنم. در حالی که در پس زمینه ی تصویر مغازه در حال سوختن است، گوشی را به نت وصل کرده و نمایندگی کالای مورد نظر را جست و جو می کنم.


  • ۳ نظر
  • ۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۲:۴۵
  • ۳۶ نمایش
  • شبگرد

437

۱۳
خرداد


بصورت کاملا یهویی، باز کوله را برداشته ایم و در حال چپاندن وسایلم و مقادیر زیادی پوشک بچه در تمام منافذ کیف بیچاره هستم. ان شاءالله جای خوبی می رویم و این مدت دسترسی ام به اینترنت بسیار محدود خواهد بود. در صورتی که از من بدی دیده اید -که احتمالا بعضی دیده اند - لطفا حلال بفرمایید :)


  • ۲ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۰۶
  • ۲۵ نمایش
  • شبگرد


آیا می دانستید که قیمت اقامت دو شب در یک هتل معقول پاریسی که به اماکن تفریحی هم نزدیک است، حدود پانصد هزار تومان درمی آید در صورتی که هزینه ی اقامت در هتلی با کیفیت مشابه در یزد، شبی یک میلیون و خرده ای است؟ این رقم ها البته برای دو نفر است. واقعا کی حاضر است برای سفر یزد، شبی یک میلیون و خرده ای فقط پول هتل بدهد؟ آن هم بدون ناهار و شام. 

+از جمله کشفیات شبگردی :)


  • ۴ نظر
  • ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۳
  • ۳۰ نمایش
  • شبگرد

434

۰۶
خرداد


در هر مقطع سنی، بزرگ شدن برایم یک معنی داشت. وقتی پنج ساله بودم، آدم بزرگ برایم کسی بود که بتواند تنهایی برود بازار. وقتی ده ساله شدم، آدم بزرگ برایم کسی بود که می رود دانشگاه و در شانزده هفده سالگی کسی در نظرم بزرگسال بود که با سه چهار بچه سر و کله بزند. حالا اما تعریفم از بزرگسال کسی است که بتواند در ماه رمضان یک دور کامل قرآن را بخواند! شوخی تان گرفته؟ یعنی بقیه خیلی راحت هر سال قرآنشان را ختم می کنند؟ واقعیتش من یکی چند سالی است که به زور خودم را تا جزء یازده دوازده می رسانم و بعد عقب می مانم. امسال ماه رمضان هم، خودم را ضایع نکردم و هر بار که قصد قرآن خواندن دارم، اتفاقی یک سوره انتخاب می کنم و می خوانم. ولی خب، هنوز ناامید نیستم و نصف بیشتر ماه رمضان مانده. یعنی امسال می توانم؟


  • ۰ نظر
  • ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۳
  • ۲۲ نمایش
  • شبگرد


+سلام شبگرد! یادته وقتی بچه بودی راه می رفتی و با خودت حرف می زدی؟ هنوز از این عادت ها داری؟

-اون حرفا، حرفای من نبود. یه سری آدم توی کله م می چرخیدن. اونا حرف می زدن و من می نوشتم. بعد یه روزی این کارها هم تاریخ مصرف شون گذشت. منم مجبور شدم اون آدم های توی کله م رو همونجا بندازم توی قفس و درش رو قفل کنم و قفس رو ببرم زیر آب. آخرین حباب های اکسیژن که روی آب ترکیدن، سرم آروم آروم شد. پاییز همون سال سرما خوردم و با فین فین، بقایای اون موجودات از کله م خارج شدن. حالا منم یه آدم عادی ام. کنکور ارشد کیه؟


  • ۴ نظر
  • ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۰۵
  • ۴۱ نمایش
  • شبگرد