شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

روز دهم

۱۹
دی

 

از ساعت شش صبح شنبه 14 دی ماه 1398 تا الان، انگار یک قرن گذشته. اتفاقات سنگینی بودن و بقیه به اندازه کافی در موردش نوشتن. امروز صبح، باز همه چیز به وضعیت سابق برگشت با این تفاوت که یک عده دیگه نیستن و غم ته دل ما، به این سادگی برطرف نمیشه.

این مدت، رفته بودم به خانواده سر بزنم. یه مسافرت دو هفته ای که صرف بازدید از فامیل و البته مراقبت از امپراطور نینی شد که سرماخورده بود. امید داشتم بتونم از این فرصت، برای خوندن درس های عقب افتاده و انجام کارها استفاده کنم که به جز یکی از کارهایی که دستم بود، به باقی نتونستم برسم. هوا داشت شبیه عید نوروز می شد. زمین ها سبز شده بودن و در طول روز، سرما ملایم بود و آسمون خیلی خیلی آبی بود. نارنگی های پیوندی حیاط هم رسیده بودن و هر کی گذرش می افتاد، یکی دو تا می چید و می آورد. بس که اینجا ارتباطم با آدم ها محدوده، وقتی به خونه برمی گردم از این حجم از ارتباطات سرگیجه می گیرم. انگار نه انگار که سال ها در این محیط بزرگ شدم.  چمدونم رو که بستم برای برگشتن، نرگس های حیاط هم رسیدن. امسال هنوز فرصت نشده نرگس بخرم.

اصلا نفهمیدم که فاطمیه کی رسید. کارها آروم آروم دارن پیش میرن و الحمدالله خوبن. همچنان حس می کنم وسط یه بازی ام و بی اراده دارم جلو می رم. قطعات پازل دارن یکی یکی کنار هم چیده می شن و هر لحظه نگرانم که نکنه پرت بشم بیرون؟ نکنه دارم صحنه رو اشتباه می بینم؟

 

پی نوشت: منظم تر از این نتونستم بنویسم. ذهنم رو نمیتونم متمرکز کنم. این هم دهمین پست روزمره.

 

 

  • ۵ نظر
  • ۱۹ دی ۹۸ ، ۱۲:۲۲
  • ۱۴۲ نمایش
  • شبگرد

روز نهم

۳۰
آذر

 

مدت هاست از فکر کردن خسته شدم. مستند درست و حسابی نمی بینم و اخبار رو هر چند قرن یکبار میخونم. به قول پدر امپراطور نینی، این رویه اگر ادامه پیدا کنه، قدرت تجزیه و تحلیل اطرافم رو از دست می دم. احتمالا این اتفاق بزودی میفته. از اونجایی که خوندن این درگیری های ذهنی برای شمای خواننده سخته، حرفم رو همینجا تمومش می کنم و میرم سراغ یه موضوع دیگه:

این روزها، با یه گروهی دارم کار میکنم که تقریبا مثل هم فکر می کردیم. تا اینجای کار خوب بود ولی چند وقت پیش که داشتم آرشیو وبلاگ رییسشون رو میخوندم، به پست عجیبی برخوردم. پستی که در نهایت پست فطرتی، موضوعی رو مسخره کرده بود که برام ارزش بود و نکته ی جالب می دونید چیه؟ اینکه الان این آقای محترم دقیقا در مورد همون موضوع داره کار میکنه و جهتش با گذشته صد و هشتاد درجه متفاوته. شاید طرز فکرش عوض شده باشه و تمام تلاشم رو میکنم که بد قضاوت نکنم ولی، این همه تغییر در این مدت طبیعی نیست. حالا نشستم اینستاگرام تک تک اعضای اصلی کار رو می بینم و متن ها و کامنت ها رو می خونم و میدونید به چه نتیجه ای رسیدم؟ ای دل غافل! من وسط دعوای دو گروه گیر کردم که این وسط، آرمان و هدف صرفا براشون حکم سنگ رو داره که به هم پرت کنن. حالا هم دقیقا امروز، دقیقا همین امروز قصد دارم کارشون رو جمع کنم و بهشون تحویل بدم و بگم تا شش ماه آینده وقتم پره. باز خوش به حال ما خانم ها! اگر من یه مرد بودم و دغدغه ی کرایه خونه سرماه رو داشتم و یا خانمی بودم که به لحاظ مالی مستقله، اون وقت چیکار می کردم؟ طبیعتا باید تحمل می کردم یا با احتیاط بیشتری رفتار می کردم. چقدر این دست بسته بودن ها و احتیاط ها شجاعانه و غم انگیزه...

  • ۱ نظر
  • ۳۰ آذر ۹۸ ، ۱۴:۵۴
  • ۸۰ نمایش
  • شبگرد

روز هشتم

۲۶
آذر

 

کمی امید داشتم که تعطیلات آخر هفته، حال گرفته م رو سرجاش بیاره. قرار بود بریم مهمونی و خدا رو شکر، لحظه ی آخر تصمیم گرفتم به جای لباس های راحت همیشگی، یه لباس رسمی بپوشم که لباس هام خمس نگیره توی کمد :) وقتی به مقصد رسیدیم، یه لحظه به خودمون اومدیم و دیدیم وسط یه مراسم خواستگاری هستیم و همینطور انگشت به دهان مونده بودیم که ما کی هستیم و اینجا کجاست؟ آخر سر هم البته پشت تلفن گفتن این قضیه با پیشنهاد بچه ها یعنی ما سرگرفته. ما باز هم همینطور انگشت به دهان موندیم چون نه عروس رو میشناختیم نه پدر و مادرش رو. بعد برگشتیم خونه. کله م از این همه صحبت و آدم در حال دَوَران بود. فکر کنم هیچ وقت نتونم با جمعیت بیش از شش نفر کنار بیارم. حتی تصور یه عالمه آدم غریبه که مجبوری باهاشون حرف بزنی حالم رو بد میکنه. حالا هم باید به فکر لباس برای مراسم عقد باشم. امروز عصر هم رفتیم یه سر چرخیدیم و چیز به درد بخوری پیدا نکردم. هرچی لباس مجلسی بود به درد دیسکوها میخورد. والا به خدا!

بالاخره آدم به یه سنی که می رسه، می فهمه نمیتونه با همه چیز بجنگه و بهتره یه سری چهارچوب ابتدایی رو بپذیره. این مسخره بازی های مراسم های عقد و عروسی و حواشی مزخرف زنانه ش رو خیلی وقته که پذیرفتم. ولی همچنان بهم حس حقارت میده! اینکه جایگاهم در یک خانواده من رو وادار میکنه که طبق عرف جامعه، کلی هزینه کنم بابت یه لباس و جوری باشم که انگشت نما نباشم. نمی خوام بگم متفاوتم یا هر چی. نه! اتفاقا از خرید خوشم میاد ولی برام سخته برای چیزی هزینه کنم و وقت بذارم که هیچ لطفی برام نداره!

پی نوشت: یکی این تحلیل گرهای حوزه ی جنوب غرب آسیا رو از برق بکشه. خب بابا، حالا دو تا خبر ترجمه می کنید! چرا مردم رو می زنید! یه جوری میگن در مورد مسائل عراق حرف نزنید که گویا تحلیل های خودشون از جانب آسمان بهشون وحی میشه! حالا منکر نظرات مزخرف مخاطبین بی اطلاع نیستم! ولی این ها هم زیادی مغرورن.

 

  • ۲ نظر
  • ۲۶ آذر ۹۸ ، ۲۳:۴۵
  • ۱۱۷ نمایش
  • شبگرد

روز هفتم

۱۹
آذر

 

یادتونه یه بازی روی ویندوز های قدیمی بود که کلیک می کردیم و بعد مین منفجر می شد؟ یه همچین اتفاقی برای من افتاد. مین منفجر نشد ولی یه اسباب بازی فروشی لعنتی وسط یه پاساژ پر از کتابفروشی سبز شد. من و امپراطور نینی داشتیم وسط پاساژ راه می رفتیم و بابای امپراطور هم توی یه طبقه ی دیگه، داشت دنبال کتابش می گشت. بعد یهو امپراطور اون اسباب بازی فروشی رو دید و سوار ماشین بزرگ اسباب بازی شد که برای فروش گذاشته بودن و هیچ رقمه پیاده نمی شد. نهایتا به زور بلندش کردم و در حالی که داشتم دورش می کردم، خودش رو روی زمین می کشید و غلت می زد روی زمین پر از خاک و کثیف. من هم باهاش درگیر بودم و نهایتا، خودم هم افتادم زمین و از شدت خنده و خجالت و به خاطر درگیری با امپراطور، نمیتونستم بلند بشم. نهایتا بلندش کردم و توی هوا گرفتمش و اجازه دادم دست و پا بزنه و زیر نگاه کلی کتابفروش متعجب، از صحنه گریختیم. این رو نوشتم که بگم بله عزیزان. رفتارهای عجیب و غریب بچه ها، گاهی هییییچ ربطی به تربیت و این ها نداره. بچه ست دیگه :)

الان هم در شرایط شعب ابی طالب هستیم. یعنی شرایطی که من و امپراطور نینی، باید چند روزی رو با هم سر کنیم و خرید ها و باقی کارها رو خودمون انجام بدیم. این معنیش اینه که از صبح کله سحر تا شب، وقت چندانی برای استراحت نیست و بی حوصلگی های امپراطور چند برابر میشه. چون خسته میشه از اینکه فقط با من سر و کله بزنه. مغزم در در حال انفجاره. هووف.

پی نوشت: حس می کنم تمام عمرم رو توی یه خونه باغ قشنگ بودم و حالا چند وقته که فهمیدم، پشت دیوارهای خونه دریاست. دریایی که هر چی که نگاه می کنم، نمیتونم ابعادش رو درک کنم یا بفهمم اون سمتش، ساحل چه شکلیه؟ چقدر چیز هست که نمی دونم و چقدر باید مطلب بخونم. مطالعه رمان و ادبیات سطح یک دنیا، خیلی عالیه و دید آدم رو باز می کنه ولی هیچ وقت جای مطالعه ی ریشه ای در مورد اندیشه ها و تاریخ رو نمیگیره!

 

 

  • ۲ نظر
  • ۱۹ آذر ۹۸ ، ۱۴:۴۳
  • ۸۰ نمایش
  • شبگرد

روز ششم

۱۱
آذر

 

دقیقا همون لحظه ای که عجله داری، اتفاقات مسخره میان سراغت: در یخچال رو سریع باز کردم و شیرکاکائو، وسط آشپزخونه ترکید و همه چیز رو به گند کشید! دو تا از زیر استکانی های سرویس چای خوری مورد علاقه م، بیخودی افتاد و شکست! و یه لنگه جوراب، بین در ماشین لباسشویی و واشر عایقش قرار گرفت و در حین شست و شوی لباس، آب از ماشین لباسشویی فواره زد بیرون و مجددا کف آشپزخونه رو نابود کرد. بله ! موکتش رو جمع کردم و خدا میدونه کی بتونم بشورمش. قالی شویی هم طبیعتا برای شستن نیم وجب موکت به خودش زحمت نمیده. حالا فکر کن با این اعصاب له، اینستاگرام رو باز کنی و ببینی یکی از عزیزان فعال فرهنگی فیلم معرفی کرده و چند فعال فرهنگی دیگه (خدایا چقدر از این لفظ بدم میاد!) زیر پست جامه ها دریدن که این فیلم خیلی خفنه. خب من هم دیدم که دیگه قراره چی بشه؟ بشینم بعد از قرن ها یه فیلم ببینم!

چشمتون روز بد نبینه. فیلم رو دانلود کردم و با تماشای اون متوجه شدم، تجربه ی بدم در مورد فیلم های فرانسوی داره تکرار میشه. فیلم کثیفی بود و ترجیح دادم نصفه رهاش کنم. فقط بعدش فکر کردم این ها چطوری روی معرفی این فیلم ها رو دارن؟ یا اینکه من از پشت کوه اومدم؟

دیشب سری به اپلیکشن طاقچه زدم و حدس بزنید چیکار کردم؟ بله! یه کتاب عامه پسند ترجمه ای مزخرف خریدم و دانلود کردم و دارم می خونمش. در دنیای واقعی، وقتی می رم کتابفروشی به این کتاب ها نگاه هم نمی کنم ولی در دنیای مجازی، دست آدم آزاده برای نشان دادن برخی جنبه های تیره ی وجودش :) کتاب هم حجمش زیاده و باعث شده به خاطرش  کلی مربع تیک نخورده توی برنامه روزانه م داشته باشم و خب از این بابت شرمسار نیستم. چون من هم به هر حال ربات نیستم!

 

 

  • ۲ نظر
  • ۱۱ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۰
  • ۷۲ نمایش
  • شبگرد

روز پنجم

۰۸
آذر

 

امپراطور نینی از بین اسباب بازی هاش، قطارش رو پیدا کرد و گفت براش روشنش کنم. واگن ها رو به لوکوموتیو وصل کردم و تا اومدم ریل ها رو نصب کنم، امپراطور دکمه ی قطار رو زد و قطار بدون ریل توی خونه راه افتاد و اون ور اتاق، به دیوار خورد و واژگون شد. صحنه ی سورئالی بود. حس عجیبی داشت حرکت یه قطار بدون ریل. به این فکر کردم که این حرکتش، چقدر با ذات قطار بودنش در تضاده و بعد به این فکر افتادم که چقدر آدم هایی که بر خلاف ذات شون رفتار می کنن ترسناک میشن. مثلا مادرهایی که مادر بودن رو کنار میذارن یا مردهایی که مثل یه مرد رفتار نمیکنن یا زن هایی که هرچیزی هستن به جز یک زن.

بعد دیدم چه فرصتی از این بهتر؟ بنشینم اسباب بازی ها رو دسته بندی کنم. حدود دو ماه پیش، داده بودم برای اسباب بازی ها کیسه بدوزن. سبد اسباب بازی ها رو کف زمین خالی کردم و امپراطور حسابی از این هرج و مرج ذوق زده شد. توپ ها، لگوهای خونه سازی، بازی های فکری و حیوانات رو دسته بندی کردم. آخرین حیوان ها رو که جمع کردم، امپراطور به وضعیت مشکوک شد و احتمالا حس کرد به اعتمادش خیانت شده. در نتیجه بدو بدو اومد سراغ کیسه ها که خالی شون کنه ولی نتونست. چون کیسه ها رو سریع بردم توی اتاق و الحمدالله فعلا دستش به دستگیره ی در نمی رسه. بعد چهار بار کتاب پوتکا و پوتکا و دو بار کتاب میوه ها رو براش خوندم که دیدم حالم داره بد میشه. انگار تمام انرژی های خوب دنیا تموم شده بود و توی مغزم قیر ریخته بودن. تا دو سه سال پیش، وقتی این حالت شروع میشد، گاهی تا هفته ها باقی می موند. شرایط جوری می شد که حتی توانایی انجام کارهای روزمره رو نداشتم و توضیحی هم نداشتم برای این وضعیت. با این حال، وقتی امروز باز دچار این وضعیت روحی شدم، غذا رو درست کردم و برای مدیریت امپراطور، مجبور شدم به تلویزیون پناه ببرم. حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم و نمیتونستم افکارم رو جمع کنم. ولی می تونستم بفهمم، تمام افکار منفی و فشارهای روانی این مدت، به این شکل داره خودش رو نشون میده. امپراطور از خونه موندن کلافه شده بود و پدر امپراطور احتمالا دیروقت می رسید، در نتیجه با هر سختی که بود، خودم رو مجبور کردم که بریم بیرون.

مسجد معمولا جای خوبی برای بچه های کوچیک نیست چون همیشه یه خانم پیر بی اعصاب یا یه خانم جوان عصاقورت داده ی جلسه ای آماده ست که در مورد تربیت بچه و شلوغ کاریش با لحن بدی تذکر بده. به همین خاطر، هیچوقت امپراطور رو سمت زنونه نمی برم و ایشون با پدرشون تشریف می برن مردونه(برای نیم وجب بچه چه القاب و تشریفاتی می نویسم من!). ولی امروز با امپراطور رفتیم سمت زنونه. نماز رو به جماعت نخوندم که بشه راحت تر مدیریتش کرد. یه بار هم از جلوی چشمم دور شد که تا خواستم نمازم رو بشکنم پیداش شد! بعد از نماز، یه خانم بهش نون سنگگ داد با پنیر. معمولا پنیر اون هم پاستوریزه نمیدم به بچه ولی لطف اون خانم رو نمیشد رد کرد. امپراطور هم سنگ تمام گذاشت و با هر گاز میگفت: به به! هام هام! و بعد با خوشحالی لقمه ش رو نشونم میداد. خلاصه حیثیت برای من نذاشت. بعد برگشتیم خونه و سه ساعت باقی مونده تا ساعت خوابش رو به هر شکلی که بود، گذروندیم. همین.

پی نوشت: عراق رو کجای دلم بذارم؟

 

  • ۵ نظر
  • ۰۸ آذر ۹۸ ، ۲۳:۲۶
  • ۸۵ نمایش
  • شبگرد

روز چهارم

۰۵
آذر

 

بعد از نماز صبح نشستم سر مشق و کارهام. تازه داشت مغزم گرم می شد که امپراطور نینی از خواب بیدار شد. رفتم خوابوندمش و تا خواستم برگردم سر کارهام، باز هم بیدار شد و این روند چهار بار تکرار شد و بار پنجم، شکست رو پذیرفتم. متوجه شدم که در بین خواب و بیداری، زیر چشمی نگاه میکنه ببینه هستم یا نه ! تو کی هستی فرزندم؟

باقی روز هم، درگیر شست و شو و رُفت و روب و پخت و پز بودم. اعصاب هم نداشتم البته و رسیدن خبری مبنی بر اینکه نت قرار نیست فعلا ها وصل بشه، خشمم رو بیشتر کرد. عصر دوباره رفتم امپراطور نینی رو بخوابونم و اونقدر شیطنت کرد که من خوابم برد و اون نه و چی بدتر از خواب موندن دم غروب؟ با اعصاب خرد تر از خواب بیدار شدم و رفتیم بیرون که به یکسری از کارهام برسم. اول رفتیم به یه موسسه آموزشی که کتابی که لازم داشتم رو بخرم. منشی ش تمام تلاشش رو کرد که بسته ی آموزشی دو میلیون تومنی ش رو بندازه به من و البته من هم با خونسردی اجازه دادم خوب حرف بزنه بعد اومدم بیرون. گرچه پشیمونم که چرا با اون لحن بی ادبانه ای که داشت، به حسابش نرسیدم. بعد هم رفتم کتابفروشی و یکسری وسایلی که نیاز داشتم رو خریدم و وقتی اومدم توی ماشین، امپراطور نینی دفترم رو برداشت و زد روش و اسم خودش رو گفت. یعنی مال منه! من هم گفتم شرمنده ! دفتر خودمه. و به این ترتیب سر دفتر دعوامون شد و امپراطور نینی زارها زد و دفتر رو گاز زد. بعد هم بردیمش بازی. اونجا یه دایناسور تیرکس داشت که به شدت ازش می ترسید. اگر بچه م نبود، قطعا با اون تیرکس میفتادم دنبالش ولی چه کنیم با این مهر مادری.

الان هم روز تموم شده و دارم بقایای پنجم آذر 1398 رو جمع می کنم و به ششم آذر 1398 فکر میکنم که مثل تخم مرغ شانسی می مونه. در ظاهر یه روز معمولیه و از خدا میخوام که یه روز معمولی باشه. روزهای معمولی خود خوشبختی هستن.

 

  • ۱ نظر
  • ۰۵ آذر ۹۸ ، ۲۳:۵۶
  • ۶۶ نمایش
  • شبگرد

روز سوم

۰۴
آذر

 

نیم متر پست نوشتم و دستم خورد پاک شد. گویا غیر از خودسانسوری های خودم، نیروهای غیبی هم برای سانسورم تلاش میکنن :)

مطلب روز سوم رو با یکسری غر در مورد زندگی روزمره شروع کردم و با غر در مورد وضعیت جامعه به پایان بردم. ولی حالا که همش پاک شد، خودم و شما رو به تقوای الهی دعوت میکنم و اینکه بولت ژورنال داشته باشید چون خیلی خوبه. همین.

 

پی نوشت: از خدا میخوام که اسم بولت ژورنال رو نشنیده باشید و نتونید سرچ کنید چون نت قطعه! حس این آزار خوشاینده. البته شاید هم از افراد کلاسیکی باشید ای دی اس ال دارید. در این صورت شما رو با اینترنت جهانی تنها میذارم :)

 

  • ۴ نظر
  • ۰۴ آذر ۹۸ ، ۲۲:۳۲
  • ۹۴ نمایش
  • شبگرد

روز دوم

۲۹
آبان

 

امشب، بدون اینکه از قبل برنامه ای داشته باشم، با سه تا بیست ساله ی شلوغ رفتم رستوران. غیر از شلوغ کاری و آبروریزی که سر گرون بودن منوی رستوران درآوردن (واقعا گرون نبود!) و البته لگد پرونی های گاه و بیگاه امپراطور نینی، میشه گفت شب خوبی بود. از بودن توی جمع معذب نبودم و اون فاصله ی کیلومتری رو بین خودم و اون ها احساس نمی کردم. بین حرف هاشون، حس کردم که چقدر این ها زلالن و چقدر آرمان و آرزو هنوز توی وجودشون زنده ست. بعد برگشتیم خونه و امپراطور نینی رو بردم بخوابه. از بعد از سفر اربعین، شب ها زودتر می خوابه و این ساعت خواب رو با چنگ و دندون حفظ کردم. چون به هر حال برای رشدش لازمه. برای اینکه بخوابه، وانمود کردم که بیدار نیستم و اون هم خیلی تلاش کرد که بیدارم کنه و بعد از نیم ساعت جنگ یک طرفه، شکست خورد و خوابید. همونطور که توی تاریکی به سقف زل زده بودم، به این فکر کردم که چقدر خوب میشد اگر تمام سقف رو ستاره ی شب تاب می چسبوندم. شاید یه روزی اگر خودمون خونه داشته باشیم، همچین کاری رو انجام بدم.

از صبح چیز زیادی یادم نمیاد. کار خونه بود و این وسط، کمی مطالعه. به لطف قطعی اینترنت، کار رو تعطیل کردم و از صاحب کار هم هیچ خبری نیست. نبود اینترنت، انگار منو پرت کرده توی یه قاره و اون رو پرت کرده توی یه قاره ی دیگه!

پست قبلی تقریبا ناقص موند. برنامه داشتم امشب ادامه ش بدم ولی دیدم، دوست ندارم اون همه سیاهی و نگرانی رو دنبال خودم بکشم. هرچقدر هم وانمود کنیم که به زندگی واقعی برگشتیم، باز هم در بخش های پنهانی ذهنمون و بدون اینکه قصدش رو داشته باشیم، پرونده این قضایا بازه و ذره ذره اعصابمون رو له می کنه. می دونید کی دقیقا می فهمیم که چی شده؟ وقتی اینترنت وصل بشه و ببینیم تموم مرز بندی ها عوض شده. روی این ویرانه ای که باقی مونده، جناح های فکری عوض شده و آدم هایی که روزی همفکرمون بودن، شاید نباشن و آدم هایی که روزی همفکرمون نبودن، شاید حالا همفکرمون باشن که این مورد دوم بعیده. زیادی شور این قضایا رو درآوردم و توی ذهنم بزرگنماییش کردم؟ نمیدونم شاید. امیدوارم اینطور باشه.

 

  • ۴ نظر
  • ۲۹ آبان ۹۸ ، ۲۳:۵۳
  • ۹۰ نمایش
  • شبگرد

روز اول

۲۸
آبان

 

بدون هیچ دلیلی خاصی، قصد دارم ده پست روزمره بنویسم. این پست ها، شاید خیلی بی مزه و حوصله سر بر باشن، شاید هم خوندنی باشن.

 

***

 

بعد از یه مدت طولانی رفتیم مشهد. مغزهامون شدیدا قفل بود و این تنوع می تونست حالمون رو بهتر کنه. حدس می زدیم هوا سرد باشه. بنابراین، طیفی از لباس های گرم شامل بلوز شلوار پاییزی تا کاپشن اسکیمویی برای امپراطور نینی برداشتم. یه گوشه ای از چمدون هم برای خودم موند که وسایلم رو چپوندم و البته دفتر لغتم رو برداشتم در حالی که می دونستم عمرا بهش نگاهی نمیندازم. رفتیم و اتاق رو تحویل گرفتیم و بعدش رفتیم حرم. هوا ابری بود و همه چیز برق می زد. با اینکه بارها و بارها حرم امام رضا رفتم، باز هم اون وسط گیج شدم. شاید دلیلش اینه که دوست دارم بی هدف گشت بزنم. در هر صورت، سوتی های پی در پی مسیریابی من، همیشه بخشی از سفره. روز دوم سفر، اوضاع به هم ریخت. برای نماز صبح بیدار شده بودیم که اولین جمله ای که شنیدم این بود: "مردک بووووووق بالاخره کار خودش رو کرد! "  

در این چند ماه اخیر، هر کسی که سرش توی حساب و کتاب بود می دونست که باید منتظر اتفاقاتی باشیم و با چند نفری که صحبت کرده بودم، همه می گفتن شوک بنزینی، قراره بحران ایران رو وصل کنه به بحران عراق و لبنان و البته سوریه. من هم هر بار می گفتم عمرا همچین خریتی نمی کنن و اگر قراره کشور به هم بریزه، باید منتظر انتخابات باشیم و قیمت بنزین عوض نمیشه. ولی خب، اون ها درست می گفتن!

من هم یه چند تا فحشی نثار باعث و بانی ش کردم و روزم رو شروع کردم. خبر بد، لحظه ی اول چندان شوکه م نکرد ولی بعد، مثل یه جوهر سیاه، کل وجودم رو گرفت. اعصاب نداشتیم و امپراطور نینی هم تصمیم گرفته بود شیطنت و بی حوصلگی ش رو چند برابر کنه. خدا میدونه که اون روز چقدر انرژی صرف کنترل خشمم کردم و البته دو بار ناموفق بودم. اواخر روز بود که این جمله رو شنیدم: بالاخره شروع شد.

مملکت ریخته بود به هم.

 

 

  • ۹ نظر
  • ۲۸ آبان ۹۸ ، ۱۵:۵۵
  • ۹۸ نمایش
  • شبگرد