شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

شبگرد

روزهای زندگی یک شبگرد

461

پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۴ ق.ظ


شب سوم محرم یه پسربچه من رو با مادرش اشتباه گرفت. اولش فکر کردم به خاطر تاریکی فضای بیرون هیئته ولی بعد از اینکه اومد جلو و بازم اصرار داشت که من مامانشم، خنده روی لبام خشکید. به خودم گفتم نکنه مامانش مرده؟

مشاهده ی میدانی خداروشکر این حدس رو رد کرد. ولی متوجه شدم مادرش از پدرش جدا شده و پسر سه ساله حالا با پدرش زندگی می کنه. 

این وقت شب هی صداش توی گوشم میپیچه: مامانی تویی؟ مامانی تا الان کجا بودی؟ مامانی بریم پیش بابا؟


پی نوشت: از صبح شاکی ام از زمین و زمان و چشم دیدن هیچ بنی بشری رو ندارم. حتی روزنوشت های آخرشب هم این حجم از خشم افسارگسیخته رو آروم نکرد. در نتیجه گفتم بیام این مطلب تلخ رو بنویسم و حال شما رو هم بگیرم، باشد که رستگار شوم :))



  • ۹۷/۰۷/۰۵
  • ۲۲ نمایش
  • شبگرد

نظرات (۲)

  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • منم به شدت دلم مچاله است الان
    از حجم غم و اندوهی که به قلب و مغزم تزریق شده
    پاسخ:
    دیگه بچه هم نیستیم که بخوابیم و بیدار بشیم و همه چی فراموش بشه...
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • واقعا ...
    زندگی و واقعیت هاش سختند.
    این اوضاع کنونی ...
    پاسخ:
    بله متاسفانه...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی